تبليغاتX
گلستان
به نام خدا

بگذار دل و زخم ونمک جور بماند

این جشن فجیعانه و این سور بماند

 

شیرین تراز آنی که نخواهم برو بگذار

تا در سر من عشق تو پرشور بماند

 

آباد تو دیگر نشوم باد از این پس

این کاخ فرو ریخته مغرور بماند

 

دیگر چه نیازی است به شهلایی چشمم

بگذار پس از دیدن تو کور بماند

 

حیف است که نزدیک شود ماه به برکه

خوب است که از من چقدر دور بماند

 

هر آینه از من بگذر تا که مبادا

بردامنت این وصله ناجور بماند

 

حالا تن من گور هزاران زن مرده است

می خواست که پیراهن من گور بماند

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:37  توسط پسر غریب | 

باران برایت مجلس ترحیم می گیرد

حال و هوای سینه ام را بیم می گیرد

 

اینجا غروبی خسته و غمگین سراغت را

از برگهای آخر تقویم می گیرد

 

یک نیمه سیب سرخ گاهی در خیال خویش

کام خودش را از لب آن نیم می گیرد

 

 

عشق خداوند و تو در قلبم نمی گنجد

روزی تعادل را از این اقلیم می گیرد

 

تو آن بت سرخی که در این داستان آخر

چشمت تبر از دست ابراهیم می گیرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:32  توسط پسر غریب | 

ابــر وقتـي از غـــم چشــم تو غـافل مي شود

جـــاي باران ميــوه اش زهـر هـلاهل مي شود

سر بچــــرخان،از تنـت بيرون بيا،لخـتي برقص

در هــواي چيــــدنت دستان من دل مي شود

سر بچـــرخان ،از هوا سـرشار شو،قدري بخند

ديــن من با خنــده ي گرم تو كــامـــل مي شود

هـر طرف رو مي كنم ، محرابي از ابروي توست

رو بگــردانــي ، نمــــاز خلـق  بـاطـل مي شـود

مي تـواني تـب كني بغـض زميــــن را بشـكني

بي نگــــاهــت، آب اقيـــانوس ها  گل مي شود

چشـم هايم را بگير و چشــــــم هايت را مگير

اي كه بي چشم تو كار عشق مشكل مي شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:32  توسط پسر غریب | 

 

تو مپندار که از عشق تو دل برگيرم

ترک روي تو کنم دلبر ديگر گيرم

بعد صد سال اگر از سر قبرم گذري

من کفن پاره کنم عشق تو از سر گيرم

 

کاش هرگز در محبت شک نبود
    تک سوار مهرباني تک نبود
    کاش بر لوحي که بر جان دل است
    واژه ي تلخ خيانت حک نبود

 

 

 

 

ديدم که تو دريا شدي و رود شدم

در وسعت چشمان تو محدود شدم

آن روز که در آتش عشق افتادم

سرسبزتر از آتش نمرود شدم

 

 

 

درسکوت دادگاه سرنوشت

عشق برما حکم سنگيني نوشت

گفته شد دل داده ها از هم جدا

واي بر اين حکم و اين قانون زشت

 

 

طبيبان بر سر بالين من آهسته مي گفتند

که امشب تا سحر اين عاشق دلخسته مي ميرد

ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا بپا خيزد

چه سنگين ميرود اين مرده از بس آرزو دارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:29  توسط پسر غریب | 

 

تو مپندار که از عشق تو دل برگيرم

ترک روي تو کنم دلبر ديگر گيرم

بعد صد سال اگر از سر قبرم گذري

من کفن پاره کنم عشق تو از سر گيرم

 

کاش هرگز در محبت شک نبود
    تک سوار مهرباني تک نبود
    کاش بر لوحي که بر جان دل است
    واژه ي تلخ خيانت حک نبود

 

 

 

 

ديدم که تو دريا شدي و رود شدم

در وسعت چشمان تو محدود شدم

آن روز که در آتش عشق افتادم

سرسبزتر از آتش نمرود شدم

 

 

 

درسکوت دادگاه سرنوشت

عشق برما حکم سنگيني نوشت

گفته شد دل داده ها از هم جدا

واي بر اين حکم و اين قانون زشت

 

 

طبيبان بر سر بالين من آهسته مي گفتند

که امشب تا سحر اين عاشق دلخسته مي ميرد

ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا بپا خيزد

چه سنگين ميرود اين مرده از بس آرزو دارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:29  توسط پسر غریب | 

خواب دیدم تشنه سیراب را در کربلا


قصه آرامش سیلاب را در کربلا


چشم خونین فرات از بابت یک لقمه آب


اشک می زد لشکر میراب را در کربلا


ال عطش گویان کنار نهر الغم ، سینه ای


بر زمین زد اعتبار آب را در کربلا


خورد تیری همچو خنجر کودک شش ماهه ای


تا بگوید پاسخ مهتاب را در کربلا


باغبان گل را کفن می کرد و می زد خنده ای


تا نگه دارد غم آداب را در کربلا


خواهری دیدم کنار حجمی از نامردمی


جار می زد قصه محراب را در کربلا


تشنه ای دیدم به روی نیزه ها سیراب عشق


می دهد لب تشنه درس آب را در کربلا


خواب دیدم در کنار مقتل آزادگی


امتحان تشنه سیراب را در کربلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 18:52  توسط پسر غریب | 

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت


در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت


خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد


تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

 
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت


مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

 
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

 
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت


بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

 
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

 
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول


چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 
همنوای دل من بود و به تنگام قفس


ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 8:23  توسط پسر غریب | 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

 پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت

 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

 آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت

 بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند

 آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

رفت و از گریه طوفانی ام اندیشه نکرد

 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 8:11  توسط پسر غریب | 

دلت شاد لبت خندان بماند

برایت عمر جاویدان بماند

خدا را میدهم سوگند بر عشق

هر آن خواهی برایت آن بماند

بپایت ثروتی افزون بریزد

که چشم دشمنت حیران بماند

تنت سالم سرایت سبزه باشد

برایت زندگی آسان بماند

تمام فصل سالت عید باشد

چراغ خانه ات تابان بماند

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 15:14  توسط پسر غریب | 

نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست

بشنو از دل ، دل حریم کبریاست

نی بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه ی دلبر شود

 

 

شبي به دست من از شوق سيب دادي تو

نگو كه چشم و دلم را فريب دادي تو

تو آشناي دل خسته ام نبودي  حيف

و درد را به دل اين غريب دادي تو.

 

ديدم که تو دريا شدي و رود شدم

   در وسعت چشمان تو محدود شدم

   آن روز که در آتش عشق افتادم

   سرسبزتر از آتش نمرود شدم

 

درسکوت دادگاه سرنوشت

   عشق برما حکم سنگيني نوشت

   گفته شد دل داده ها از هم جدا

   واي بر اين حکم و اين قانون زشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 9:2  توسط پسر غریب | 

ولادت امام رضا (ع) مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 9:13  توسط پسر غریب | 

قسمت نشد ببينمت خدانگهداري كنم

فرصت نشد بمونمو از تو نگهداري كنم

گفتم اگه ببينمت دلكندنم سخته برام

اگه يه وقت بگي نرو رفتن چقد سخته برام

گفتم صداتو نشنوم نديده از پيشت برم

پشت سرم زاري نكن چي كار كنم مسافرم

من ميرم ولي باز تو بدون هميشه

ياد تو از خاطر من فراموش نميشه

گل من خوب ميدوني بي تو تك و تنهام

عزيزم اگه تو نباشي ميميرم

نامه رو تا تهش بخون گريه نكن طاقت بيار

نامه رو خط خطي نكن دو جمله رم دووم بيار

باور نكن يه بي وفام نامه ميذارمو ميرم

نه قسمت زندگيم اينه به كي بگم مسافرم

سهم من از تو دوريه تو لحظه هاي بي كسي

قشنگيه قسمت ماست كه ما به هم نميرسيم

هميشه زنده ميمونن با ياد تو ترانه هام

منو ببخش اگه بازم اشكام چكيد رو نامه هام

ديگه تموم شد فرصتم خاطره هام پيشت باشه

تموم خاطرات خوش خدانگهدارت باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 7:54  توسط پسر غریب | 

گذشت افطار و هنگام سحر شد

نيامد يارم و خاكم به سر شد

 نيامد ساقي ميخانه دوست

خماري كم نگشت و بيشتر شد

 به اميدي كه حتماً خواهد آمد

دو چشمم دوخته بر پاي در شد

 به پاي سرو ناز سر بلندم

سر افتاده ‏ام افتاده ‏تر شد

 نه تنها من ز پا افتاده ‏ام، ني

ز هجرانت جدا كوه از كمر شد

 اگر آيي چه آهي و چه سنگي

ببين آيينه هم اهل خطر شد

 به ياد آفتاب افتاده هر صبح

كه شبنم دامنش يك ذره ‏تر شد

 شقايق گونه بر دل بود داغي

فراق باغبان داغي دگر شد

 به پايت آنقدر انگور مي ‏ريخت

كه شاخ تاك چشمم بي ثمر شد

 نفهميدم سحر كي آمد و رفت

نيامد يارم و خاكم به سر شد

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 11:27  توسط پسر غریب | 
 

10 نکته برای زیبایی خانمها

1 - برای داشتن لب های جذاب کلام محبت آمیز به زبان آورید

۲ - برای داشتن چشمان زیبا به زیبایی های مردم و خوبیهای آنها توجه کنید

۳ - برای خوش اندام ماندن غذایتان را با گرسنگان تقسیم کنید

۴ - برای داشتن موهای زیبا بگذارید کودکی هر روز آن را نوازش کند

۵ ـ برای داشتن فرم مناسب در حالی راه بروید که میدانید هرگز تنها نیستید

۶ - انسانها بیشتر از اشیا احتیاج به تعمیر نو شدن احیا شدن مرمت شدن و رهاشدن دارند هیچ وقت هیچ کدام را دور نریزید

۷ - به خاطر داشته باشید هرگاه به دست یاری نیاز داشتید همیشه یکی در انتهای دست خودتان پیدا میکنید

همین طور که سنتان بالا میرود شما متوجه میشوید که ۲ دست دارید یکی برای کمک به خودتان و یکی برای یاری دیگران

۸ - زيبايي یک زن به لباسهایی که میپوشدبه صورتش و به مدل مویش بستگی ندارد زیبایی یک زن در چشمانش پدیدار میشود چرا که آنها دروازه های باز قلبش هستند جایی که عشقش جای دارد

۹ - زیبایی یک زن در آرایشش نیست بلکه در زیبایی واقعی روحش اوست ، مهم این است که او مشتاقانه عشقش را نثار میکند

۱۰ - زیبایی واقعی یک زن با گذشت زمان افزایش می یابد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 10:44  توسط پسر غریب | 

ز مردم دل بكن ياد خدا كن . خدا را وقت تنهايي صدا كن . در آن حالت كه اشكت مي چكد گرم . غنيمت دان و ما را هم دعا كن

 


كاش در اين رمضان لايق ديدار شوم / سحري با نظر لطف تو بيدار شوم
كاش منت بگذاري به سرم مهدي جان / تا كه هم سفره ي تو لحظه ي افطار شوم

 


مارا به دعا كاش نسازند فراموش / رندان سحرخيز كه صاحب نفسانند
فرا رسيدن ماه مبارك رمضان بر شما مبارك

 

به غضنفر مي گن نظر شما راجع به ماه رمضان چيه ؟ مي گه والا خيلي خوبه فقط يه ذره زولبيا باميه اش رو زياد کنن بهتر مي شه

 

ماه رمضانه یه وقت جایی نری که پیدات نکنم . آخه دارم دنباله ۶۰ تا گدا میگردم !!!روتو حساب کردم!!!!!

 


مناجات غضنفر باخدا : خدايا ماه رمضان را مانند المپیک هر 4 سال يک بار آن هم در يک کشور برگزار کن

 

به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز, ماه رمضان تا پایان مهرماه تمدید گردید

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 11:7  توسط پسر غریب | 
گل
+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 9:59  توسط پسر غریب | 

 

بی تو ای اینه پیکر زجهان بیزارم

بی تو ماتم زده ام خسته دلم بیمارم

بی تو تنها ترم از قله غمناک کبود

بی تو خاموش تر از شام سیاه تارم

بی تو بی عشق تو ای باغ شکوفای بهشت

بی تو شاخ خشکیده بی برگ تهی از بارم

بی تو بی عشق تو دلمرده تر از مردابم

بی تو بی عشق تو سرگشته تر از پرگارم

بی تو بیتابم و بیخوابم و بی ارامم

بی تو بی عشقم و بی یاورو بی غمخوارم

بی تو ای چشمه شادی زغمت لبریزم

بی تو ای خوشه امید زخود بیزارم

بی تو چون چشم ستاره همه شب حیرانم

بی تو چون دختر مهتاب زغم بیدارم

بی تو بر اب بود زندگی من چو حباب

بی تو بر باد بود هستی حسرت بارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 11:11  توسط پسر غریب | 
يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه اي خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»  

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»  

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232    عدد است. و 231,281,219, 999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون احمقي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 9:48  توسط پسر غریب | 

اگر تنها ترين تنها شوم بازهم خداهست

 

از: سحر خانم

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 17:49  توسط پسر غریب | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 18:48  توسط پسر غریب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
منم یکی مثل شما
راستی می تونید اینطوری هم برام پیغام بذارید
این ID
goleestan1

پیوندهای روزانه
زمزه های دلتنگی
عکس و مطلب
sms
واژه های آشنا
خوش آمدید
سلطان غم
شاهزاده ی عشق
مهمون ناخونده
شاهزاده ی عشق
مژده2007
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
پیوندها
نگاه سکوت(عادله)
شیرینی پزی
اختلاف دخترا و پسرا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM